روزی ما دوباره کبوترانمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه ای ایست تا کمترین سرود، بوسه باشد. روزی که دوباره ما برای کبوترانمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
بارها و بارها بوده که با خودمان خلوت کردیم و در کنجی ساکت نشستهایم تا کمی فکر کنیم. بله، فکر و اندیشه نیازمند سکوت و تامل است. ما ساکت میشویم و میاندیشیم. باز اگر در ادب و عرفان ما ایرانیان بنگریم، کسانی چون سعدی و حافظ و مولانا و غزالی ... را میبینیم که سکوت را ستایش کردهاند. قدر خاموشی نزد شیخ اجل آنچنان است که یک باب به فواید خاموشی اختصاص میدهد. کم گوی و گزیده گوی، چون دُر تا از کم تو، جهان شود پر(سعدی) نه سخن که برآيد بگويد اهل شناخت (سعدی) حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم(حافظ) شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش(حافظ) ادامه »
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
سالی بی چلچله بیبنفشه میآيد،
بیگندم ِ سبز و سفره میآيد، ادامه »
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
همه ما تنها در جستجوي يك چيز در زندگی هستيم: كه از آن لبريز شويم – كه بوسهی يك نور را در قلب يخ زدهمان دريافت كنيم، ملايمت عشقی فناناپذير را تجربه كنيم. زنده بودن يعنی ديده شدن، يعنی ورود به نور نگاهی پرمحبت: هيچ كس از اين قانون مستثنی نيست. حتی خدا، خدايی كه درحقيقت از هر قانونی مستثنی است، چرا كه او حقيقت همه چيز فرض شده است. خدا در آذينهای آذرخش يا زينتهای شاهانه ناچيز است. خدا در خواب يك نوزاد يا در آشفتگی رفتار شما- بیكران است، بیكران.
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
خردمند پیر چینی در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟ چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟ خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ. خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره می توانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزن
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز کرد.اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد. سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ... ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟ - خدایا نجاتم بده - آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم که می توانی - پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ... لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
بچه ای که اخلاقی خوبی نداشت. .پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت که هر بار عصبانی می شود باید به دیوار میخ بکوبد. روز اول پسر بچه40 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد هما نطور که یاد می گرفت عصبا نیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمترمی شد.او فهمید که مهارکردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است............. او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که ازاین به بعد هر روز وقتی توانست عصبا نیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد. روز ها گذشت و پسر بچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است پدر بچه را گرفت وبه کنار دیوار برد و گفت:"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی.اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار هرگز مثل گذ شته نمی شود.وقتی تو در هنگام عصبا نیت حرف های بدی میزنی آن حرف ها هم آثاری به جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی وآن را بیرو ن آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ی ندارد آن زخم سرجایش است. زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو درد ناک است."
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
تبسم بدون این که دهنده اش را فقیر کند گیرنده اش را ثروتمند می کند. تبسم یک لحظه بیش پایدار نیست ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند. تبسم در خانه خوشبختی ایجاد می کند ودر تجارت حسن نیت زیرا تبسم نشانه دوستی ورفاقت است. تبسم اشعه آفتاب برای افسردگان وبهترین پاد زهر طبیعی است برای ناراحتی. بنابراین: تبسم را نه می توان خرید ونه می توان گدایی کرد ونه می توان دزدید زیرا تبسم برای کسی یک کالای زمینی نیست مگر وقتی که عطا شود و هیچ کس به اندازه کسی که تبسمی برای دادن ندارد محتاج تبسم نسیت. پس اگر می خواهید مردم شما را دوست داشته باشند این اصل را فراموش نکنید: تبسم را فراموش نکنید که لبخند بی هزینه شما گران بهاترین هدیه است.
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
تو در کنار فراتی چه دانی به راه بادیه دانند قدر آب زلال
+
نوشته شده توسط کانون ناشنوایان کردستان
|
|
|